چگونه سلام کنم ؟؟؟
چگونه آفتاب ِ دیروز و هر روزم را ،
جنان شب های جاویدانم ، یکسره تاریک کردند ،
- هنگامی که من در نا اُمیدی ِ این شب های تار ،
خاموش شدن ِ آخرین ستاره ام را که از دوردست سو سو می زد ، نظاره گر بودم -
و نا باورانه به مرگ ِ گل های آفتابگردان می اندیشیدم ..
که آفتاب ِ تاریکم را می جُستند .
خورشید را دریغ کردند ،،،
ابر را دریغ کردند ،،، و باران را ...
از کسی که تنها به بوی خاک ِ باران خورده دل خوش بود ،
و به سیبی خشنود ...
به آواز ِ چلچله ها ، و به رقص ِ قاصدک ها در باد ...
.
.
.
روزهای رفته ام را از که بازپس گیرم ؟
-دیروزی که سایهً سیاهش ، امروز و فردایم را تاریک کرده است -
و من به فردایی اینچنین تیره و تار ، چگونه سلام کنم ؟؟؟
+ نوشته شده در ساعت   توسط نازی
|