مرگ....
تو را دعوت می کنم !!!!شاید به جشن خنده های خون آلودم....پیشتر بیا نازنینم..
تن سردم را به آغوش خود دعوت کن..گریزان از تمامی این باید و نبایدها یقینی را به خودم
می قبولانم و نیشترمرگی از جنس سکوت به نبض دقایقم میزنم ..و برای همیشه خاموش
خواهم مرد....به شبهای بی مرز و سیاه خود می نگرم و سپس پا در سیاهی های مبهمم میگذارم..
سیاهی هایی ازجنس خودم.....صداها در نبض لحظه های تلخم مرده اند دستم هم اکنون آغشته به خون،به خون
فریادهایم..در گریزم...شایداز ترسی که با من زاده شده ..درد تنهایی..
شاید توهمی باشد زاده شده از کابوسهای روزانه ام...یا مشق کبودی نفرت بر روی تنم...یا از تب سرد تنشهای
مکرر....خسته ام.....گریزان....گریزان...گریزان....
گوش کن!!!! با توام!!!! میشنوی؟! صدای عفریته زندگی ام را میشنوم که باز تقاضایم میکند.. کاش میشد
سرنگی از هوای تازه به روح زخم خورد ه ام تزریق کنند ...
و تنیده می شدم در پیله سرد و نمور و چرکین و مرگ آلود
و لذت این مردن
درد دارم
در پشت چشمهائی که مدتهاست خواب را
به ابدیت طلب می کنند
و نفسهایم گرفته..... میمیرم در آغوش مرگ سرد...
تن در می دهم به زخمهای بی پایانم
تن می دهم به خشکی کویری از جنس تنهائیهایم.....
و همه خنده به لب در کنار قبر من...
من اما بی هیچ جنبشی بر سنگ گور خود آرمیده بودم ....
