حسرت....
حسرتی دویاره دردی آشنا.....
در سکوت خلوت شبها یم کنار آیینه هایی از جنس باران...گریان در حسرت اوماندم..
در نقطه ای که تنهایی در حصارخود میشکند باورهایم را به خاک سپردم....
او رفته و من هنوز کنار قاب پنجره عبور قصه نگاهش را مرور
می کنم...چگونه باورکنم؟!!!! حسرت نداشتنش را...
شکستم....

+ نوشته شده در ساعت   توسط نازی
|
