من هستم...
من هستم و شب و آسمانها! به خدای اقاقيها ، ماه شبهای نقره ايت شاهد است و خدای ياسها که شاهد تنهايی هايم است. به زمزمه لبم و به صدای تپش قلبم گوش کن! ديگر نای صدا کردن ندارند...من خيلی بيش از اين، آنزمان که ماه هنوز جوان بود تنها گل سرخی بودم در خيال مادرم ! کاش هنوز هم همان خیال بودم و هرگز نيامده بودم تا ببينم به چشم رسم تلخ اين کهنه ديار را ، که اينک پريشان بدنبال بودنهای خوب گذشته هستم و نمی يابم، نمی يابم...آنقدر که ديگر از درد نبودها حتی ديگر داشته هايم را نيز فراموش کرده ام، تو بگو نازنينم پس چگونه خيالم می تون اسوده باشد؟وقتی هميشه و هميشه جايی برای نگرانی بوده و هست و نقطه تاريکی همچون يک اتفاق سر زده برای آمدن و دوباره شکستن؟؟!!!!
+ نوشته شده در ساعت   توسط نازی
|