تبليغاتX
¸.•*خیال آلاچیق ¸.•*

¸.•*خیال آلاچیق ¸.•*

مجموعه خاطرات یک قلم

چگونه سلام کنم ؟؟؟

چگونه آفتاب ِ دیروز و هر روزم را ،

 جنان شب های جاویدانم ، یکسره تاریک کردند ،

 - هنگامی که من در نا اُمیدی ِ این شب های تار ،

خاموش شدن ِ آخرین ستاره ام را که از دوردست سو سو می زد ، نظاره گر بودم -

و نا باورانه به مرگ ِ گل های آفتابگردان می اندیشیدم ..

که آفتاب ِ تاریکم را می جُستند .

خورشید را دریغ کردند ،،،

ابر را دریغ کردند ،،، و باران را ...

از کسی که تنها به بوی خاک ِ باران خورده دل خوش بود ،

                                                       و به سیبی خشنود ...

به آواز ِ چلچله ها ، و به رقص ِ قاصدک ها در باد ...

.
.
.
روزهای رفته ام را از که بازپس گیرم ؟

 -دیروزی که سایهً سیاهش ، امروز و فردایم را تاریک کرده است -

و من به فردایی اینچنین تیره و تار ، چگونه سلام کنم   ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازی  | 

مرگ....

تو را دعوت می کنم !!!!شاید به جشن خنده های خون آلودم....پیشتر بیا نازنینم..

 

تن سردم را به آغوش خود دعوت کن..گریزان از تمامی این باید و نبایدها یقینی را به خودم

 

می قبولانم و نیشترمرگی از جنس سکوت به نبض دقایقم میزنم ..و برای همیشه خاموش

 

خواهم مرد....به شبهای بی مرز و سیاه خود می نگرم و سپس پا در سیاهی های مبهمم میگذارم..

 

سیاهی هایی ازجنس خودم.....صداها در نبض لحظه های تلخم مرده اند دستم هم اکنون آغشته به خون،به خون

 

فریادهایم..در گریزم...شایداز  ترسی که با من زاده شده ..درد تنهایی..

 

شاید توهمی باشد زاده شده از کابوسهای روزانه ام...یا مشق کبودی نفرت بر روی تنم...یا از تب سرد تنشهای

 

مکرر....خسته ام.....گریزان....گریزان...گریزان....

 

گوش کن!!!! با توام!!!! میشنوی؟! صدای عفریته زندگی ام را میشنوم که باز تقاضایم میکند.. کاش میشد

 

سرنگی از هوای تازه به روح زخم خورد ه ام تزریق کنند ...

و تنیده می شدم در پیله سرد و نمور و چرکین و مرگ آلود

و لذت این مردن

درد دارم

در پشت چشمهائی که مدتهاست خواب را

به ابدیت طلب می کنند

          و نفسهایم گرفته..... میمیرم در آغوش مرگ سرد...

تن در می دهم به زخمهای بی پایانم

تن می دهم به خشکی کویری از جنس تنهائیهایم.....

و همه خنده به لب  در کنار قبر من...

  من اما بی هیچ جنبشی بر سنگ گور خود آرمیده بودم .... 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازی  | 

حسرت....

حسرتی دویاره دردی آشنا.....                                                                                                      

در سکوت خلوت شبها یم کنار آیینه هایی از جنس باران...گریان در حسرت اوماندم..

در نقطه ای که تنهایی در  حصارخود میشکند باورهایم را به خاک سپردم....

او رفته و من هنوز کنار قاب پنجره عبور قصه نگاهش را مرور

می کنم...چگونه باورکنم؟!!!! حسرت نداشتنش را...                                                                            

                                                                شکستم....

 

                                شکستم....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازی  | 

خاطرات تلخ


اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم

شعررفتن را می خوانند.

یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه

می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس

می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخندکمرنگ خلاصه

می کنی و من دوباره در برزخ باورهایم گم می شوم

من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی

از تنهایی می کشند بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در

لحظه های تنهایی ام فقط تو را می خواهم.

باز هم مانده ام با ناقوس هایی که قرن ها ست به صدا در نیامده اند نیست

دست عاشقی که بنوازد آنها را برای لحظه ای، دوباره در انجماد رویای

بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم ، بهارم از تو خالی

است من با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کردامشب به یاد تو می نگارم

 می دانم که رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرداما من به

تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم .

تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند

از طراوت دست های مهربانت.من اکنون تباه شدنم را در لحظه های

عاشق شدن تو برای دیگری می بینم همیشه در میان سطور شکسته

دفترم کمیاب ترین واژه بودی......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازی  |