امشب دوباره تنهایی درشاهراه دلم طنین انداز شده
ومن درازدحام این دقایق تلخ که نفس هایم را به اسارت کشانده است
در خواهش دلتنگی ها میمیرم.از خودم خسته ام که یاد واره ای شدم از بی کسی.
ناله های دل بیمارم از یک طرف و انسجام مفصلهای روحم از طرفی دیگر .
هر بار تلنگری هر بار نگاهی تلخ تر از همیشه..
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.....
دلم آغوش تو را می خواهد..دستام لمس دستان تو را می خواهد..
مرا از هجوم سرد اطراف برهان....
امشب مهمان تنهایی من باش...بیا که هردو دلتنگیم از این دنیا...
و دنبال ایمن جایی برای زیستن....
+ نوشته شده در ساعت   توسط نازی
|
من هستم و شب و آسمانها! به خدای اقاقيها ، ماه شبهای نقره ايت شاهد است و خدای ياسها که شاهد تنهايی هايم است. به زمزمه لبم و به صدای تپش قلبم گوش کن! ديگر نای صدا کردن ندارند...من خيلی بيش از اين، آنزمان که ماه هنوز جوان بود تنها گل سرخی بودم در خيال مادرم ! کاش هنوز هم همان خیال بودم و هرگز نيامده بودم تا ببينم به چشم رسم تلخ اين کهنه ديار را ، که اينک پريشان بدنبال بودنهای خوب گذشته هستم و نمی يابم، نمی يابم...آنقدر که ديگر از درد نبودها حتی ديگر داشته هايم را نيز فراموش کرده ام، تو بگو نازنينم پس چگونه خيالم می تون اسوده باشد؟وقتی هميشه و هميشه جايی برای نگرانی بوده و هست و نقطه تاريکی همچون يک اتفاق سر زده برای آمدن و دوباره شکستن؟؟!!!!
+ نوشته شده در ساعت   توسط نازی
|